کوله پشتی
 
در آرزوی دیدار روی دلارایش
 
شیخ بهلول
شیخ محمد تقی گنابادی ،معروف به بهلول زمان، پس از آن که در واقعه کشف حجاب توانست جان سالم به در برد حوادث عجیبی برای او پیش آمد از جمله این حوادث ماجرای 31 ساله اسارت او در افغانستان است.

 

علامه حاج شیخ محمد تقی بهلول گنابادی در سال 1279 شمسی در روستای بیلند شهرستان گناباد پا به عرصه حیات گذاشت. در كودكی به مكتب رفت و به فراگیری قرآن كریم مشغول شد و هشت ساله بود كه حافظ كل قرآن شد.

 

وی خواندن و نوشتن را در همان مكتب پدر آموخت و سپس به تحصیل در رشته علوم قدیمه پرداخت و دوره سطح را به پایان برد و اكثر تحصیلاتش از قبیل شرح لمعه- مطول- معالم- سیوطی، حاشیه و... را نزد پدر فراگرفت و از 7 تا 14سالگی به كار وعظ و روضه خوانی مشغول بود.

 

شیخ بهلول در سن 27سالگی به مشهد رفت و چون در آن زمان مسئله بی حجابی مطرح بود، رهبری مردم را برای حركت و قیام علیه دولت رضاخان برعهده گرفت.

 اولین مبارزه وی با رضاخان در برچیدن جشن و سروری بود كه در اول محرم در باغ ملی سبزوار به منظور آمدن همسر شاه مخلوع همراه با امان الله خان پادشاه افغانستان به سبزوار برگزارشده بود و بعد از این واقعه چون تحت تعقیب قرار گرفت، پیاده عازم قم شد.

 

از دیگر مبارزات او به قیام مسجد گوهرشاد می توان اشاره كرد كه بعد از آن به افغانستان تبعید شد و مدت 30 سال را در افغانستان گذراند و در این مدت كودكان بی سرپرست زیادی را سرپرستی كرد.

 

از ویژگی ها و خصوصیات اخلاقی این شیخ بزرگ كه زبانزد نزدیكان وی بود، ذوق و ادب او بود؛ به طوریكه او بیش از 200 هزار بیت شعر سروده است و 50 هزار بیت شعر از دیگر شاعران را از حفظ داشت.

 

 وی مجتهدو مسلط به ادبیات عرب و سراینده اشعار، متون نغز و خواندنی به زبان عربی و مسلط به تاریخ انبیای اسلام و شاهدی زنده بر تاریخ یكصدساله اخیر ایران و جهان بود.

 

همچنین وی به فقه اهل سنت مسلط بوده و سابقه تدریس در دانشگاه الازهر  مصر را داشته و همچنین دارای فعالیت علمی و فرهنگی در رادیو الشرق الاوسط مصر و رادیو بغداد در پایان دوران تبعید می باشد .

 

ملاقات آقای دوانی با شیخ بهلول

 

مرحوم استاد علی دوانی وقتی در سال 1347 شمسی بهلول را ملاقات می کند ماجرا را از وی جویا می شود و بهلول می گوید: پس از آن که از مهلکه ی گوهرشاد گریختم عازم کشور هم مرزمان افغانستان گردیدم تا در آن جا خودم را معرفی و پناهندگی سیاسی بگیرم، ولی آنها ناجوانمردانه مرا دستگیر کردند و راهی زندان نمودند.

 

 جمعاً 31 سال در زندانهای مخوف و فاقد امکانات اولیه به سر بردم و اخیراً که آزاد شدم به مصر و از آنجا به عراق آمدم.

 

دوانی در ادامه ی نویسد: ایشان در بیت سید عبدالله شیرازی اسکان داشت و هنگامی که به دیدار ایشان رفته بودیم، بهلول که خوابیده بود، با ورود ما بیدار شد و شیخ واقعاً بهلول وار، لاغر اندام ولی شاد و با نشاط بود و پس از حدود چهل سال دوری از ایران، هنوز لهجه ی محلی خود (گنابادی) را حفظ کرده بود.

 

مرحوم شیخ بهلول علاوه بر چهره ی انقلابی خود دارای کراماتی در نوع خود منحصر به فرد نیز بود.

 

ماجرایی عجیب از ذکر بهلول که مانع دیده شدن او می شد!

 

حجت الاسلام و المسلمین حاج سید غلامرضا موسوی بروجردی خاطره ای جالب از ماجرایی که هنگام سفری کوتاه خود با بهلول برایش پیش آمده بود را این گونه نقل می کند:

 

خاطره دیگری که از ایشان دارم، در سفر سوریه بود.

 

شب جمعه ای بود، افتخار حضور در حرم مطهر حضرت زینب را در زینبیه درک کردم. آخر شب برادران سپاهی ما که در سوریه و لبنان مستقر بودند، دسته جمعی وارد حرم شده و به عزاداری و سینه زنی پرداختند.

 

یکی از آنها که مسئولیتی را هم به عهده داشت، حقیر را به خوبی می شناخت و سابقه دوستی دیرینه ای داشتیم، مرا دید، به طرفم آمد و در آغوشم کشید، و اظهار محبت زیادی کرد، اصرار داشت که مرا به لبنان ببرد.

 

مقرر شد، فردای آن روز به هتلی که محل اقامت حقیر بود مراجعه و با رعایت امکانات امنیتی در حالی که یکی دو اتومبیل دیگر هم پاسداران محافظ را حمل می کردند، به سمت مرز لبنان حرکت کنیم. در طول مسیر به باغ زبدانی که موقعیتی نظیر باغ منظریه شمیران طهران را دارد محل استقرار سپاه پاسداران ماست رفتیم.

 

 معلوم شد جناب آقای حاج شیخ محمدتقی گنابادی، معروف به بهلول هم در آنجاست، مقرر شد ایشان را هم همراه بیاورند.

 

تا این که به مرز نظامی سوریه و لبنان رسیدیم، برای من قبلاً مجوز عبور گرفته بودند، ولی برای آقای بهلول چنین مجوزی را نگرفته بودند، حال چرا؟ نمی دانم! رفقا در این باره صحبت می کردند، که به مأمورین مرزی چه بگویند؟

 

مرحوم شیخ بهلول با کمال اطمینان خاطر، فرمود: مطمئن باشید آنها مرا نمی بینند! از این لحاظ خیالتان راحت باشد!

راستی همینطور هم شد، وقتی که مأمورین مرزی لبنان به داخل ماشین سرکشیدند، گویی اصلا او را ندیدند، و کوچکترین مشکل و مسئله ای پیش نیامد؟! حال ذکری بر لب داشت یا این هم رشته ای از علم بود؟ آن را هم نمی دانم!

 

فلسفه چای نخوردن شیخ بهلول گنابادی

 

شیخ بهلول درباره چای نخوردنش اشاره به داستانی دارد که ناپلئون فرانسوی به مردم کشورش گفت : اگر می خواهید بر مردم مشرق زمین تسلط پیداکنید ،باید چای را در آنجا رواج دهیم تا آن مردم به چای معتاد شوند و حتی مردم از وی چگونگی این امر را جویا شدند.

 

وی گفت : باید ابتدا پول جمع کنیم و با این پول برای ممالک اسلامی که مدرسه و بیمارستان ندارند،مدرسه و بیمارستان بسازیم و در آنجا چای را مرتب به خورد آنها بدهیم و بدین ترتیب هر کس 40/1 خرج خود را در صندوق نگهداشت تا پول هنگفتی جمع و با آن مدرسه و بیمارستان ساخته شد و چون در این مکان به مردم قبل از هر چیز دیگر چای خورانده شود آنها معتاد به چای می شوند و اگر به جایی رسیدند که بچه ای صبح از خواب پا شود و به جای نان اول بگوید چای،شما به هدفتان رسیده اید.

 

وقتی من این داستان را شنیدم 6 ساله بودم، همنجا استکان چای خوردنم را به زمین زدم و شکستم و از آن تاریخ تا الان چای نخوردم .

 


منابع:

قدس آنلاین

رجا نیوز

تهیه و فرآوری: عبداله فربود، گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
آیت الله صافی
پسر آیت‌الله بهجت از پدرشان نقل می‌کردند: «تنها کسی که در درس آقای بروجردی اشکالات اساسی می‌کردند، حاج آقا علی صافی بود؛ درحالی که برخی آقایان اشکالات اساسی نمی‌پرسیدند.»

مرحوم آیت‏الله علی صافی گلپایگانی از زبان دامادش-3

بخش سوم گفتگوی شیخ محمدرضا کمیلی، داماد آیت‌الله العظمی شیخ علی صافی گلپایگانی در مورد شخصیت و زندگینامه این مرجع تقلید تقدیم شما می‎شود:

 

از چه زمانی درس خارج تدریس کردند؟ شاگردان‌شان چه کسانی بودند؟

 

پیش از درس خارج، کفایه می‌گفتند. اما در زمان حیات آیت‌الله بروجردی، درس خارج می‌دادند که در یکی از حجره‌های صحن حرم حضرت معصومه(س) درس خارج فقه می‌گفتند. آقایان حاج آقا مهدی حائری تهرانی، نظری مازندرانی، خسروشاهی کرمانشاهی، و... از شاگردان ایشان بودند.

 

من هم از سال 47 به مدت 16 سال به درس ایشان می‌رفتم و در آن زمان هم آقایان وحیدی گلپایگانی، آقایی مازندرانی، احمدی فریدنی و.... به درس ایشان می‌آمدند و درس ایشان تا حدود سال 1360 شمسی ادامه داشت.

 

در مسائل مبارزاتی دهه 40 و 50، آنچنان فعالیت سیاسی از ایشان مشهود نیست. در این باره اطلاعاتی دارید؟

 

آقای محمدی گلپایگانی، رئیس دفتر مقام معظم رهبری براساس اسناد ساواک نقل می‌کرد: «هرچه در آن دوران در قم اتفاق می‌افتاد، زیر سر تحرکات آیت‌الله شیخ علی صافی بود.» در سال 1349 به مشکین شهر تبعید شده بودند.

 

 به دلیل اینکه ساواک تحرکات قم را زیر سر ایشان می‌دانست، تبعیدشان کرد. ایشان این مساله را برایمان نقل کرده‌اند: «روزی رئیس ساواک قم به منزل ما آمد و گفت: « شما باید مدتی از قم بروید» من پاسخ دادم که من هرگز به اختیار خود همچین کاری نمی‌کنم. چند روز بعد از منزل آقای گلپایگانی بیرون آمدم، تاکسی خالی‌ای جلوی من ایستاد و سوار شدم. من را به ساواک قم برد.

 

سپس از آنجا مرا به تهران منتقل کردند. در تهران مرا پیش نصیری بردند بعد از تهدیدات فراوان به من گفت: دیدی خمینی را بردند و در گوشه‌ای افتاد! من هم گفتم: ایشان رفت و آقا شد.

 

 از آنجا مرا به مشکین شهر تبعید کردند.» من برای دیدن ایشان به مشکین شهر رفتم که نگذاشتند ایشان را ببینم. حتی مرا چند روز بازداشت کردند.

 

پس از چهل روز تبعیدشان در مشکین شهر، ایشان را از مشکین شهر به گلپایگان تبعید کردند. همچنین به یاد دارم، منبرهای ایشان آنچنان در گلپایگان انقلابی و آتشین بود که حتی در یکی از سخنرانی‌ها شاه را «قلابی» نامیده بودند که باردیگر در سال‌های نزدیک به پیروزی انقلاب اسلامی بازداشت‌شان کردند و به ساواک اصفهان منتقل شدند. در گلپایگان در پی این بازداشت، اعتصاب سراسری صورت گرفت.

 

مردم آمدند و در خیابان‌ها تحصن کردند و اعلام کرند تا ایشان آزاد نشوند، ما به اعتصاب ادامه می‌دهیم. بنابراین برای جلوگیری از تشنج در شهر، پس از دو روز ایشان را آزاد کردند.

 

روابط آیت‌الله صافی و امام خمینی چگونه بود؟

 

روابط بسیار دوستانه و صمیمانه‌ای داشتند. این روابط به سال‌های خیلی دور بازمی‌گشت. همانطور که گفتم، امام پس از آمدن به ایران و اقامت در قم به دیدار ایشان آمدند. مرحوم آیت‌الله شیخ علی صافی پیش از آشنایی با آیت‌الله گلپایگانی، با امام خمینی از جانب پدرشان ارتباط داشتند. این ارتباط خیلی قدیمی بود؛ وقتی پدر امام شهید شد، خانواده امام به منزل دایی ایشان (آیت‌الله آقا شیخ محمدسعید) که از علمای بزرگ منطقه بود، آمده بودند تا ایشان پیگیری کنند. همچنین مرحوم آقا شاگرد درس فلسفه امام بودند و در درس اشکال می‌کردند.

 

 امام خمینی هم همواره از بزرگی آخوند ملا جواد صافی در نزد بزرگان قم یاد می‌کردند. پیش از انقلاب هم، ایشان نامه آیت‌الله گلپایگانی را برای امام به پاریس می‌برند. پس از انقلاب هم با امام رفت و آمدهایی داشت. همچنین بر پیش‌نویس قانون اساسی شرحی مفصل نوشتند و به امام دادند.

 

گاهی هم برخی نگرانی‌ها را در دیدار با امام در جماران مطرح می‌کردند؛ همچون گرفتاری‌های پیش آمده برای برخی علما در آن دوران. در قضیه آقای شریعتمداری هم از طرف امام واسطه شده بودند که قضیه حل شود که بعد از آن گفتند: «برخی نگذاشتند حل شود!» این دیدارها هر از چندگاهی، تا سال 65 برقرار بود.

 

در اوایل انقلاب، اکثر علما مناصبی را پذیرفتند اما آقای صافی هیچ‌گاه به این مساله روی نیاوردند. چرا؟

 

به یاد دارم که اوایل انقلاب مرحوم آقای آذری قمی به ایشان گفته بودند: «معنا ندارد که شما خودتان را کنار کشیدید!» مرحوم آقا هم ناراحت می‌شوند و او را از چنین خواسته‌هایی برحذر می‌دارند و می‌گویند: «خودم بهتر وظیفه‌ام را می‌دانم.»

 

رابطه ایشان با آیت‌الله بهجت چگونه بود که وصیت کردند و آقای صافی را وصی خود دانستند؟

 

رابطه خاصی نداشتند. اصلا هیچ دید و بازدیدی میان این دو بزرگوار برقرار نبود. اما همان اول مرجعیت مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت ایشان احتیاطات خودشان را به مرحوم آقا ارجاع می‌دادند.

 بنده از آقای افتخاری که در جلسات استفتای آیت‌الله بهجت بودند، شنیدم که هر موقع آیت‌الله بهجت مرا می‌دیدند، از حال و احوال آیت‌الله صافی می‌پرسیدند.

 

 همچنین پسر آیت‌الله بهجت از پدرشان نقل می‌کردند: «تنها کسی که در درس آقای بروجردی اشکالات اساسی می‌کردند، حاج آقا علی صافی بود؛ درحالی که برخی آقایان اشکالات اساسی نمی‌پرسیدند.» یک بار هم همدیگر را در حرم حضرت معصومه دیده بودند و احوالپرسی صورت گرفته بود.

 

ایشان درباره «ولایت فقیه» هم نظراتی داشتند که در کتاب «الدلاله الى من له الولایه» ایشان به عربی آمده است. آرای ایشان در این باب چگونه است؟

ایشان قائل به ولایت فقیه هستند؛ اما در چارچوب احکام شرعی. بیشتر به نظرات آیت‌الله گلپایگانی در این باب نزدیک هستند.

 


منبع: خبرآنلاین

تهیه و تنظیم: عبداله فربود، گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
شهید مصطفی خمینی
بخش سوم گفتگوی دکتر زهرا مصطفوی خواهر شهید حاج آقا مصطفی خمینی و مادر گرامی ایشان پیرامون شخصیت و روحیات آن شهید بزرگوار تقدیم شما می‏شود.
خاطرات خواندنی از زندگی آیت الله سید مصطفی خمینی-3

 

 

بخش سوم گفتگوی دکتر زهرا مصطفوی خواهر شهید حاج آقا مصطفی خمینی و مادر گرامی ایشان پیرامون شخصیت و روحیات آن شهید بزرگوار تقدیم شما می‏شود:

 

از سهم امام استفاده نمی‌کرد

  

درباره زهد و سادگی مرحوم حاج آقا مصطفی نیز مطلب فراوان است که جای آنها در این نوشتار مختصر نیست و همین بس که گفته شود، ایشان وقتی قصد تشرف به مکه را داشتند، به دلیل این که از مکنت مالی لازم برخوردار نبوده و پول ذخیره و اندوخته‌ای برای این کار نداشتند،

 

چون حضرت امام، درست به همان اندازه که به دیگر طلاب ایرانی و غیر ایرانی شهریه ‌می‌داد، به ‌ایشان پول‌ می‌داد و به دلیل این که کفاف مخارج زندگی‌شان را نمی‌کرد، ناچار شدند بعضی از اموال و کتاب‌های خود را بفروشند تا هزینه سفر حج واجب خود را تأمین کنند. این در حالی بود که مجتهد بودند و اجازه تصرّف در وجوهات را داشتند.

 

 ایشان هم همانند برادرش حاج احمد آقا همزمان با فضل و کمالاتش اهل ورزش و تحرک هم بود و گاه بارها عرض دجله را شنا می‌کرد.

 

یکی از دوستان ایشان تعریف‌ می‌کرد، در یکی از روزهای فصل زمستان در نجف، مرحوم حاج آقا مصطفی را دیدم که عبای نیمه مندرس خود را به عبای رشتی قشنگ و سیاهی که تا آن روز بر دوش او ندیده بودم، تبدیل کرده است.

 

 وقتی با کنایه و مزاح گفتم مبارک باشد، فرزند آقا عبای نویی خریده‌اند، فرمودند: نه فلانی من این عبا را نخریده‌ام، چون آقا پول اضافه‌ای به من نمی‌دهد که با آن چنین عبایی بخرم و افزودند: این عبا را از یکی از دوستان خود قرض کرده و به ‌امانت گرفته‌ام.

 

 آن فرد ‌می‌گوید: وقتی با تعجب پرسیدم، عبا را قرض کرده‌ای و ادامه دادم واقعاً آقا به‌اندازه پول خرید یک عبا به شما نمی‌دهد، فرمودند: بله، ‌این عبا عاریتی است و در پاسخ تعجب من فرمودند: فلانی، به نظر شما، آیا ما نباید دست به دست هم بدهیم و یک امیرالمومنین دیگر در عدالت تحویل دهیم؟

 

 که کنایه از این بود که ‌امام همانند جدشان علی (ع) ـ که سلام خدا و ما بر او و مادر و پدر و فرزندان و همسر پاکشان باد ـ که بیت‌المال را بین مردم، بالسویه تقسیم ‌می‌کردند، بین ایشان و دیگران در پرداخت شهریه هیچ تفاوت و تبعیضی قایل نمی‌شوند و این امر نه تنها از نظر وی جای نگرانی ندارد، بلکه باید به آن افتخار کرد.

 

در زندان هم به فکر دیگران بود

 

روز 13 آبان سال 1343، رادیوی زندان، خبر تبعید حضرت آیت‌الله خمینی را پخش کرد. در آن موقع زندان تا اندازه‌ای خلوت بود و من با دو تن دیگر در بند 11 انفرادی زندان قزل قلعه بودیم.

 

 پاسی از شب گذشته بود که در دالان زندان‌های انفرادی باز شد و یک روحانی بلندبالا و خوش‌سیما را به بند ما آوردند و سلول ایشان را تعیین کردند.

 

 من و یک زندانی دیگر، پرویز حکمت‌جو از وابستگان حزب توده، از مدتها پیش در زندان به سر می‌بردیم و در آن بند، زندانی دیگری نبود.

 

 با پرس‌وجوهایی که کردیم، سربازهای نگهبان گفتند که او را از قم آورده‌اند و با حضرت آیت‌الله خمینی، نسبتی هم دارد. در فرصت مناسبی، در سلول ایشان را باز کردم و سلام و احوالپرسی کردم و فهمیدم که فرزند امام خمینی است.

 

شهید حاج‌آقا مصطفی(ره)، شخصیت برجسته‌ای داشت. آن شب، ایشان را برای شام به سلولم دعوت کردم و از آن به بعد تا مدتی که زندان بودم، با هم نشست و برخاست داشتیم و هم‌غذا بودیم.

 

تنها زمانی که در سلول بودیم، از هم جدا نگه داشته می‌شدیم و نگهبان‌ها چندان سختگیری نمی‌کردند. خانواده من که در تهران بودند، به من بیشتر سر می‌زدند، ولی به خانواده ایشان، اجازه ملاقات نمی‌دادند و فقط گاهی چیزهایی برایشان می‌اوردند. به این ترتیب بود که من با ایشان در زندان قزل‌قلعه آشنا شدم.

 

 درست یادم نیست چقدر طول کشید، شاید بیش از یکی دو ماه بود، سرهنگ مولوی که رئیس ساواک تهران بود، چند باری به دیدن ایشان آمد و پیشنهاداتی داد که هیچ‌یک پذیرفته نشد، غیر از پیشنهاد رفتن از ایران و پیوستن به حضرت امام که آن موقع در ترکیه بودند. یادم هست، یک بار غروب بود که به ایشان گفتند اسباب و اثاثیه‌شان را جمع کنند.

 

شهید حاج آقامصطفی(ره)، با همه برخوردی بسیار جذاب داشتند. با اعتماد به ‌نفسی که ناشی از توکل بی چون و چرای ایشان به خداوند بود، هرگز در هنگام شنیدن خبرهای ناگوار بیرون، نشانه‌ای از نگرانی در ایشان ندیدم.

 

 با هر زندانی، صرف نظر از اعتقادی که داشت، برخوردی بسیار صمیمانه داشتند. بیشتر اوقاتشان را به خواندن قرآن که دست‌کم در آن موقع، آسان در اختیارمان می‌گذاشتند، می‌گذراندند.

 

 یادم هست ایشان پاکت‌های میوه را جمع می‌‌کرد و از مدادی که که من به زحمت به دست آورده بودم،‌ استفاده می‌‌کرد و روی کاغذهای پاکتی که آنها را از وسط می‌بریدند، یادداشت‌هایی می‌نوشتند.

 

من پیرامون این یادداشت‌ها، پرسش‌هایی را مطرح و پاسخ‌هایی را دریافت می‌کردم که روشن‌بینی ایشان را بیش از پیش نشان می‌داد و اثبات می‌کرد که ایشان، اسلام را دین زمان می‌دانند و اعتقاد دارند که باید متناسب با زمان، آموزه‌های لازم را به افراد داد.

 

یک شب از درد کلیه رنج می‌بردم. کلیه‌ام سنگ داشت و عادت نداشتم در زندان از کسی درخواستی بکنم. گردانندگان زندان هم پزشک نمی‌آوردند.

 یادم می‌آید ایشان تمام شب را همراه با پرویز حکمت‌جو در کنار من گذراندند. حتی یادم هست که دست ایشان را که درشت بود و پوست سفیدی داشت، برای این‌که ناله نکنم، از شدت درد فشار داده بودم، به طوری که صبح، آثار کبودی روی دستشان مانده بود.

 

هنگامی که خبر درگذشت ایشان در شهر پیچید، نمی‌توانستم باور کنم، تا دوستی از آنجا تلفن کرد و خبر ناگوار را تأیید کرد. آن شب قرار بود من در مجلسی به مناسبت زادروز حضرت امام رضا(ع) سخنرانی داشته باشم.

 

 یادم هست که مجلس جشن، تبدیل به مجلس عزا شد و با آن‌که آن خانه و محله و خیابان، ‌تحت نظر پلیس بود، در آغاز سخنرانی‌ام، این درگذشت ناگوار را تسلیت گفتم و همان موقع اشاره کردم، اندوهم بیشتر از آن جهت است که با شخصیت برجسته ایشان در زندان آشنا شده و استواری این شخصیت را شناخته بودم.

 

من از سال 41 همراه با گروهی از مبارزان ملی، به نقش امام خمینی در پیکارهای آینده ملت ایران اعتقاد پیدا کردم و این اعتقادم در پانزده خرداد تقویت شد و با بسیاری از هم‌اندیشان آن روزهایم اختلاف‌نظر پیدا کردم.

 

 باید بگویم که هم‌زندان و هم‌زنجیر شدن با حاج‌آقا مصطفی در این تغییر نگرش و شناخت بیشتر امام خمینی، نقش بسیار داشت.

 

ایشان چه در مواردی که من و زندانیان دیگر پرسشی داشتیم و چه در فرصت‌های مناسب دیگر، از شیوه زندگی، شخصیت و اندیشه پدر بزرگوارشان صحبت می‌کردند و همین مسئله باعث شد که در طول سال‌های فترت، همواره جزو کسانی باشم که برای رهایی از تنگناهای استبداد، زیر سلطه استعمار، چشم امید به این رهبر دوخته بودند.

 


منبع:

پرتال فرهنگی اطلاع رسانی نور

مركز اسناد انقلاب اسلامی

تهیه و تنظیم: عبداله فربود، گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی
نها می‌دانستند تا علمای تشیع هستند نمی‌شود تشیع را از بین برد. یت‌الله حائری یزدی مسیر بسیار سختی پیش رو داشته و باید طوری رفتار می‌کرد که بهانه به دست رضا شاه ندهد که منجر به تعطیلی حوزه علمیه شود.

* هجرت شیخ عبدالکریم به قم و احیای حوزه علمیه قم / استخاره شیخ عبدالکریم حائری

 

در مورد آمدن ایشان به قم صحبت کنید؟

 

 بله در سال 1340 در ماه رجب که مصادف با ایام نوروز بوده، آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی به همراه بعضی از دوستانشان مثل آیت‌الله سیدمحمد تقی خوانساری برای زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها به قم می‌آیند. در قم عده‌ای از علما از ایشان درخواست می‌کنند تا در قم بمانند و حوزه علمیه قم را سر و سامان دهند.

 

ظاهرا اوایل ایشان علاقه نشان نمی‌دهند و بنا به دلایلی اکراه داشته‌اند. اما به اصرار علما و متدینین، ایشان امر را مردد بر استخاره می‌کنند.

 فرزند ایشان مرحوم آیت‌الله شیخ مرتضی حائری یزدی می‌فرماید که مرحوم ابوی ما عادتشان بر این نبود که با قرآن استخاره کنند. می‌فرمودند اگر آیه‌ای بیاید من نمی‌دانم که در اینجا خوب است یا بد است.

 

مثلا اگر آیه یسبح الله ما فی السموات و ما فی الارض، آمد من چه می‌دانم که این آیه دلالت بر خوب می‌کند یا بر بد؟ اما پدرم در این موضوع می‌فرماید ایرادی ندارد و من استخاره می‌کنم و اگر استخاره اجازه داد ‌می‌آیم و می‌مانم.

 

در قسمت بالا‌ سر حضرت معصومه (س) استخاره می‌کنند و آیه 93 سوره یوسف « اذْهَبُوا بِقَمیصی‏ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبی‏ یَأْتِ بَصیراً وَ أْتُونی‏ بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعین‏؛ این پیراهن مرا ببرید، و بر صورت پدرم بیندازید، بینا مى‏شود! و همه نزدیکان خود را نزد من بیاورید!» در جواب استخاره می‌آید.

 

این آیه در مورد حضرت یوسف(ع) و برادرانش است که وقتی برادران با حضرت یوسف آشنا شدند، حضرت به آنها فرمود بروید و اهل و عیال خودتان را بردارید و به اینجا بیایید.

 

ایشان وقتی این آیه را می‌بیند متوجه می‌شود که خداوند دستور می‌دهد که ایشان به قم بیاید و مستقر شود. آیت‌الله حائری یزدی به قم می‌آیند و در آن ایام، حوزه علمیه قم کوچک بوده ولی ایشان وارد می‌شوند و مشغول اصلاح حوزه می‌شوند.

 

* اقدام آیت‌الله حائری تفسیر روایت هجرت دین به قم است

 

 این اقدام ایشان تفسیر فرمایش امام جعفر صادق (ع) است. علامه مجلسی در بحارالانوار روایتی از امام صادق (ع) نقل می‌کند به این ترتیب که «دین از کوفه و بصره هجرت می‌کند و به شهر قم می‌رود و به اوج خود می‌رسد به طوریکه به تمام دنیا می‌رسد و هر کس بخواهد عالم در دین شود، باید وارد قم شود».

 

حوزه‌های علمیه کوفه و بصره در آن اعصار متقدم خیلی رونق داشته و قرار بوده تا این مسئله در قم ادامه پیدا کند. آیت‌الله حائری یزدی به فرمایش امام صادق (ع) عمل کرده و حوزه علمیه قم را تأسیس نموده است. ایشان با جدیت و اخلاصی که داشتند و شب و روز بر این مسئله اهتمام می‌ورزیدند سبب شدند تا در عصر ایشان تعداد طلبه‌هایی که در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل شدند، به هزار نفر رسید.

 

این رقم، رقم بسیار بالایی است که در سال 1340 با اقدام ایشان شروع شد. ایشان خود در حوزه علمیه مشغول تدریس بودند و استادانی را نیز جمع کرده بودند. ثمره زحمات ایشان این بود که اشخاصی مثل آیت‌الله اراکی، آیت‌الله گلپایگانی که از شاگردان ممتاز ایشان بودند، تربیت شدند.

 

* شیخ عبدالکریم حائری، پایه گذار اولیه نهضت اسلامی

 

 به نظرم می‌رسد حضرت امام خمینی (ره) نیز از محضر ایشان بهره‌مند شده بودند. واقعیت امر این است که اگر امروز بگوییم پایه‌گذار نهضت اسلامی و تشیع و این بیداری که در مسلمانان به وجود آمده، آیت‌الله حائری یزدی بوده، بیراهه نگفته‌ایم.

 

ایشان حوزه علمیه قم را سر و سامان دادند و به جایی رسید که از این حوزه شخصیتی مثل امام خمینی (ره) ظهور کردند و نهضت بزرگ خود را بر عالم گسترش دادند و امروز شاهد ثمره آن هستیم.

 

* تدبیر شیخ عبدالکریم حائری در برابر رضاخان

 

ایشان برای گسترش حوزه علمیه اساسا دارای مشکلاتی بودند. درست است؟

 

 قطعا. آنچه از فرمایشات خود ایشان بر می‌آید، آیت‌الله حائری یزدی با دو مشکل جدی مواجه بودند و با تمام قدرت با آن مبارزه می‌کردند. یکی مشکل سیاسی و دیگری مشکل اقتصادی بود.

 

مشکل سیاسی این بود که جان گرفتن حوزه علمیه قم با زمان حکومت رضاخان مصادف شده بود و رضاخان دست‌ پرورده انگلیس بوده و قصد بر این داشته تا علما را از بین ببرد.

 

آنها می‌دانستند تا علمای تشیع هستند نمی‌شود تشیع را از بین برد. آیت‌الله حائری یزدی مسیر بسیار سختی پیش رو داشته و باید طوری رفتار می‌کرد که بهانه به دست رضا شاه ندهد که منجر به تعطیلی حوزه علمیه شود.

 

ایشان با تدابیری که انجام می‌دادند، کاری می‌کردند تا حکومت نتواند در مورد حوزه علمیه تصمیم خطرناکی بگیرد و یا حمله کند و به طلبه‌ها آسیب برساند.

 

این مشکل بزرگی بود که آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی با آن مواجه بود و با جدیت با آن مبارزه کرد و حوزه علمیه قم را از شر آنها حفظ کرد.


منبع: خبرگزاری فارس



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
جلوه‌هایی از صلابت و قاطعیت امام(1)
امام مقید بودند که ما از بچگی حجاب شرعی مان را حفظ کنیم. در منزل، حق انجام هیچ گونه معاصی، از جمله غیبت، دروغ، بی احترامی به بزرگتر، و توهین به مسلمانان را نداشتیم.

١. مسائل شرعی و انجام عبادات

 

 «به تازگی مکلف شده و شب خوابیده بودم. امام با اخوی وارد شدند. خیلی سرحال و خوشحال بودند. پرسیدند: نماز خوانده ای؟

 

- من فکر کردم چون الآن آقا سرحال هستند، دیگر نماز خواندن من هم برایشان مسئله‌ای نیست. گفتم: نه.

ایشان به قدری تغییر حالت دادند و عصبانی شدند که ناراحتی، سراسر وجودشان را فراگرفت و من خیلی ناراحت شدم که چرا با حرف و عملم مجلس به آن شادی را تلخ کردم!»

 

(فریده مصطفوی، دختر حضرت امام)

 

 «گاهی که امام پسر هشت ساله‌ام را می‌دیدند، به او می‌گفتند: نمازت را خوانده ای؟ من می‌گفتم: آقا او هنوز به سن تکلیف نرسیده است. می‌گفتند: بچه‌ها قبل از رسیدن به سن تکلیف باید رو به نماز بایستند تا عادت کنند. اما بعد از سن تکلیف، مگر کسی جرات می‌کرد بیدار باشد و نمازش را نخواند؟ امام نمی‌توانستند تحمل کنند که مکلف نمازش قضا شود.‌»

(فاطمه طباطبایی)

 

 «در سال 1362 ش. نوجوانی نوشته بود: پدرش فردی بی دین است و به او گفته: من راضی نیستم که در منزل من، نماز بخوانی! آیا پدر، چنین حقی دارد و تکلیف او چیست؟

امام فرمودند: غلط کرده است. برود نماز بخواند. اشکال ندارد. ‌»

(حجة الاسلام رحیمیان)

2. پاکدامنی

 

 

 «از مسائلی که امام بیشتر به آن توجه داشتند، محدود بودن ارتباط بین زن و مرد بود. یادم هست ده سال بیشتر نداشتم و با برادرها و پسرخاله‌ام قایم باشک بازی می‌کردیم. حجاب هم داشتیم؛ اما یک روز امام مرا صدا کردند و گفتند: شما هیچ تفاوتی با خواهرتان ندارید؛ مگر او با پسرها بازی می‌کند که شما با پسرها بازی می‌کنید؟»

(عاطفه اشراقی، نوه امام)

 

 «امام صحبت بی مورد زنها با نامحرم را ضرورت نمی‌دیدند؛ مثلا در خانه خودشان وقتی که یکی از نوه‌های پسرشان مکلف می‌شد، دیگر با آنها در یک اتاق نمی‌نشستیم. البته جالب اینجاست که وقتی ما نزدشان بودیم نمی‌گفتند که ما از اتاق بیرون برویم؛ بلکه به او می‌گفتند بیرون برود. یا اگر من پهلوی ایشان بودم و نوه مکلف شده شان که مثل پسر خودم بود، می‌خواست وارد اتاق بشود می‌گفتند: کسی اینجا هست.‌»

(فاطمه طباطبائی)

 

 «امام در ارتباط با نامحرم خیلی سخت گیرند. الآن پسرهای من و حاج احمد آقا 15، 16 ساله اند و اگر یک روز ما برای ناهار به منزل آقا دعوت شویم، پسرها حق آمدن ندارند و یا اگر هم بیایند، مثلا ما خانه خانم می‌نشینیم و سفره می‌اندازیم و آنها منزل احمد آقا؛ آن هم برای اینکه پسرها و دخترهای اهل فامیل و خانه با هم غذا نخورند. نه فقط سر سفره، بلکه حتی به همدیگر سلام هم نکنند؛ چون واجب نیست، به هر حال آقا این نوع مهمانی رفتن خانمها و آقایان نامحرم و با هم دور سفره نشستن را حرام می‌دانند.‌» 

(زهرا مصطفوی)

 

 «من 15 ساله بودم که مرحوم آقای اشراقی داماد ما شده بودند. یک روز ما منزل ایشان دعوت داشتیم. همین جور که من و امام با هم وارد شدیم، دیدم آقای اشراقی دارند به استقبال می‌آیند؛ ما در یک باغچه‌ای داشتیم حرکت می‌کردیم. من به امام گفتم: سلام بکنم آقا؟ گفتند: واجب نیست. من هم رویم نشد که سلام نکنم و از داخل باغچه رد شدم که با آقای اشراقی روبه رو نشوم!»

(زهرا مصطفوی)

3. ترک گناهان

 

 «امام مقید بودند که ما از بچگی حجاب شرعی مان را حفظ کنیم. در منزل، حق انجام هیچ گونه معاصی، از جمله غیبت، دروغ، بی احترامی به بزرگتر، و توهین به مسلمانان را نداشتیم. خصوصا روی معصیت توهین به مسلمان، حساسیت زیادی داشتند.‌»

(فریده مصطفوی)

 

 «یک بار آقا همه اهل خانه را صدا کردند و گفتند: من بنا داشتم یک دفعه که همه با هم جمع هستید چیزی برای شما بگویم. بعد گفتند: شما می‌دانید غیبت چقدر حرام است؟

گفتیم: بله. بعد گفتند: شما می‌دانید آدم کشتن عمدی چقدر گناه دارد؟ گفتیم: بله. فرمود: غیبت، بیشتر. بعد گفتند: شما می‌دانید فعل نامشروع و عمل خلاف عفت [زنا] چقدر حرام است؟ گفتیم: بله. فرمودند: غیبت بیشتر.‌»

(زهرا مصطفوی)

 

 «در مقابل کوچک‌ترین فعل حرام، چنان امام غضبناک می‌شوند که در مقابل نظام پهلوی؛ به همان تندی که اغلب شما شنیده اید.

 

ما در اتاق نشسته بودیم و یکی از بستگان - که یک خانمی بود - آهسته به من گفت: وقتی من وارد شدم فلانی تواضع نکرد.

 

یک مرتبه دیدم آقا با شدت ناراحتی رو کردند به ایشان و گفتند: شما نمی‌دانید خدا اینجاست؟ فضای اینجا الآن حرام است و نشستن اینجا الآن حرامه!

 

اصلا آن قدر امام منقلب شدند که من برای حالشون نگران شدم. خود آن خانم گفتند: من حرفی نزدم، من فقط گفتم: جلوی من تواضع نکردند. امام گفتند: شما بله! شما نمی‌دانید و یادتان می‌رود؛ اما خدا یادش است. غیبته! این غیبته!

در مقابل فعل حرام، خیلی ایشان برآشفته و ناراحت می‌شوند و در انجام دادن عمل واجب هم خیلی جدی و محکم اند.‌»

«حضرت امام، افراد را از نظر عمل به مباح خیلی آزاد می‌گذارند؛ اما از نظر عمل به حرام خیلی سخت و محکم اند؛ حالا شما در خانه هر جوری می‌خواهید باشید.‌»

(زهرا مصطفوی)

 

 «امام شدیدا از کسی که خلاف شرع انجام می‌داد ناراحت می‌شدند و خیلی حالتشان برانگیخته می‌شد؛ یعنی اگر یک وقت سر سفره دست ما از حد مجاز از آستین بیرون می‌آمد تذکر می‌دادند.‌»

 (فاطمه طباطبایی)

 

 «امام همیشه به ما می‌گفتند: درست است که می‌گویند: وجه و کفین پیدا باشد، اما جوانها بهتر است که کمی بیشتر خود را بپوشانند و خیلی تاکید می‌کردند که در خارج از منزل هیچ گونه عطری مصرف نشود. یادم هست که در یکی از عیدها، امام به نواده دختری دیگرشان عطر هدیه دادند و به من یک چیز دیگر و فرمودند: چون تو ازدواج نکرده‌ای، بنابراین احتیاجی به عطر نداری.‌»

(عاطفه اشراقی)

 

 


منبع: ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان  

تهیه و تنظیم: جواددلاوری، گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
در مسیر مبارزه
مرحوم آیة اللّه دهكردی (ره) از جمله بزرگانی هستند كه با مرحوم آیة اللّه شیخ محمّد تقی نجفی و حاج آقا نوراللّه نجفی، همفكری و همكاری در مبارزه داشته اند.

آیة اللّه سید ابوالقاسم حسینی دهكردی اصفهانی(ره) در مسیر مبارزه

 

بدون شک هر انقلاب اجتماعی با تکیه بر عوامل و دلایل مختلفی به ثمر می‌نشیند، که از آن میان، دلایل و شرایط تاریخی، جایگاه و اهمیت ویژه‌ای در ایجاد و فرجام آن دارد. انقلابهای معاصر جهان، عموماً بر بستر و رویکرد تاریخی به تلاش و تکاپو برخاسته و در شرایط مقتضی، از حیث سیاسی و اقتصادی و باورهای اعتقادی، به منصه ظهور رسیده‌اند. در این میان، روحانیت و علمای اسلام در تاریخ معاصر ایران، از سردمداران مبارزه با استعمار و اجانب بشمار می رفته اند.

 

طلوع نهضت مشروطیت با رهبری مراجع بزرگ نجف و ایران، آغاز حرکت جدیدی از روحانیت بود که مشخصاً دولت و حکومت را به مبارزه می‌خواند. علما در جمع‌بندی جدید، استبداد قاجار را مانع هرگونه تحول اساسی در ساختارهای سیاسی - اجتماعی جامعه دانسته و با آن به مبارزه برخاستند. اگر چه جمعی دیگر از علما بر اساس دل‌نگرانیهایی که از مواضع غرب‌زده‌ها داشتند، مبارزه با حکومت را صلاح ندانسته و نتیجه آن را استیلای غرب می‌دانستند.

 

در حقیقت، مشروطیت نقطه عطفی در برخورد آرای سیاسی علما در ارتباط با رویکرد سیاسی اسلام بود، اگر چه ناکامی مشروطیت بر اثر نفوذ روشنفکران غربگرا، باعث یأس و ناامیدی روحانیت از روند تحولات سیاسی گشت، مع‌ذلک جریان مبارزه با استبداد و استیلای خارجی به قوت خود باقی ماند. جنگ جهانی اول و آثار و تبعات آن در ایران و عتبات عالیات، بار دیگر تحرک گسترده‌ای در بین جامعه روحانیت ایجاد نمود؛ علمای بزرگی همچون سیدمحمدکاظم یزدی، میرزامحمدتقی شیرازی، شریعت اصفهانی و شماری دیگر از علما، در صف اول مبارزه با متفقین حضوری چشمگیر و موثر داشتند و به لحاظ ایدئولوژیک با روشن بینی خاصی برای در هم کوبیدن قدرت روس و انگلیس، جواز همکاری با عثمانی و آلمان و پیوستن به صفوف آنان را صادر نمودند. در ایران روحانی برجسته و روشنفکر، مرحوم مدرس به عنوان حامی جبهه عثمانی علیه متفین وارد کارزار شده بود. بدین ترتیب علما در خیزشی بی‌نظیر و تاریخی، جبهه متحد و قدرتمند خود را در برابر غرب به نمایش گذاشتند.

 

مرحوم آیة اللّه دهكردی (ره) نیز از جمله بزرگانی هستند كه با مرحوم آیة اللّه شیخ محمّد تقی نجفی و حاج آقا نوراللّه نجفی، همفكری و همكاری در مبارزه داشته اند. از جمله مبارزات ایشان این كه همراه مرحوم آقانجفی به عنوان اعتراض به قم مهاجرت می كنند، و آیة اللّه سید ابوالقاسم دهكردی یكی از علمای مبارزی بوده اند كه با سلطه بازار خارجی در ایران مخالفت نموده اند كه ذیلاً قرارداد 13 تن از علمای اصفهان و ركن الملك شیرازی در همین باره، كه توسط این عالم مبارز نیز امضا گردیده است، نقل می گردد: « این خُدّام شریعت مطهّره، با همراهی جناب ركن الملك، متعهّد و ملتزم شرعی شده ایم كه مهما امكن بعد ذلك، تخلّف ننماییم، فعلاً پنج فقره است:

 

اولاً: قبالجات و احكام شرعیه از شنبه به بعد روی كاغذ ایرانی بدون آهار نوشته شود. اگر بر كاغذهای دیگر نویسند مهر ننموده و اعتراف نمی نویسیم. قباله و حكمی هم كه روی كاغذ دیگر نوشته بیاورند و تاریخ آن بعد از این قرارداد باشد امضا نمی نماییم، حرام نیست كاغذ غیر ایرانی و كسی را مانع نمی شویم، ماها به این روش متعهدیم.

 

ثانیاً: كفن اموات، اگر غیر از كرباس و پارچه اردستانی یا پارچه دیگر غیر ایرانی باشد متعهد شده ایم بر آن میّت ماها نماز نخوانیم. دیگری برای اقامه صلوة بر آن میّت بخواهند، ماها را معاف دارند.

 

ثالثاً: ملبوس مردانه جدید، كه از این تاریخ به بعد دوخته و پوشیده می شود، قرار دادیم مهما امكن، هر چه بدلی در ایران یافت می شود لباس خودمان را از آن منسوج نماییم و منسوج غیر ایرانی را نپوشیم و احتیاط نمی كنیم و حرام نمی دانیم لباسهای غیر ایرانی را، امّا ماها ملتزم شده ایم حتی المقدور بعد از این تاریخ ملبوس خود را از منسوج ایرانی بنماییم. تابعین ماها نیز كذلك و متخلف توقع احترام از ماها نداشته باشد. آنچه از سابق پوشیده و داریم و دوخته ایم ممنوع نیست استعمال آن.

 

رابعاً: میهمانی ها بعد ذلك و لو اعیانی باشد، چه عامه چه خاصه، باید مختصر باشد؛ یك پلو و یك چلو و خورش و یك افشره. اگر زاید بر این تكلّف، احدی ما را به محضر خود وعده نگیرد. خودمان نیز به همین روش میهمانی می نماییم. هرچه كمتر و مختصرتر از این تكلیف كردند، موجب مزید امتنان ماها خواهد بود.

 

خامساً: وافوری اهل وافور را احترام نمی كنیم و به منزل او نمی رویم، زیرا كه آیات باهره: « انّ المبذرین كانوا اخوان الشیاطین» و «لاتُسرفوا انّ اللّه لایحب المسرفین» و «ولاتُلقوا بایدیكم الی التهلكة »، و حدیث: «لا ضرر و لا ضرار»، ضرر مالی و جانی و عمری و نسلی و دینی و عِرضی و شغلی آن محسوس و سری است و خانواده ها و ممالك را به باد داده. بعد از این هر كه را فهمیدیم وافوری، به نظر توهین و خفت می نگریم».(1)

 

 


پی نوشت ها‏:

(١)موسی نجفی، علیرضا جوادزاده، حكم نافذ آقا نجفی، موسی نجفی، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ص 82 ـ 85

منابع:قرآن کریم

تهیه و فراوری: حق دوست، گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
خاطراتی از سید احمد خمینی
امام معمولاً سعی می‏‌کردند که به احمد آقا مسئولیتی ندهند. چند مورد بود که ما می‏‌خواستیم، ولی امام می‏‌گفتند: احمد آقا الآن کار دفتر ما و کار ما را دارد می‏کند. این کار کمی نیست. شما بگذارید او فرصت بیشتری داشته باشد که بهتر به کارهای خودش برسد، بالاخره افراد دیگری هستند که بیایند آنجا و همین کارها را بکنند.

او به مانند پدر بسیار صریح بود

 

نکته حائز دقت در این برخوردها این بود که حاج احمد آقا در رساندن پیام امام خیلی صریح عمل می‌‏کرد. اگر یک جایی نظر خودش بود می‌‏گفت این نظر خود من است، حاضر نبود که نظر امام را به گونه دیگری برای ما بگوید. به‏‌علاوه رابطه ما آن‌قدر صمیمی بود که هر لحظه‌‏ای از شب یا روز که لازم بود می‏‌توانستیم خدمت امام برسیم. این‏‌طور نبود که حجابی بین ما و امام باشد ولی در عمل برایمان ثابت شده بود که احمد آقا این امانت را به خوبی رعایت می‏‌کند. اگر گاهی نظر خودش بود می‏‌گفت: «من این‏‌جور فکر می‏‌کنم». برای ما نظر شخصی ایشان نظر یک دوست و مشاور بود، زیرا ایشان صاحب‏‌نظر بود. اگر به نظر امام احتیاج داشتیم باید صریحاً نظر امام باشد. یا خودمان می‏‌رفتیم و می‌‏پرسیدیم یا احمد آقا برایمان نقل می‌‏کرد.

 

از کارهای خوبی که حاج احمد آقا انجام می‏‌داد، این بود که ما در میدان بودیم و ممکن بود نظراتی داشته باشیم که امام، نظرات ما را یا ندانند و یا خودشان نظر دیگری داشته باشند، ایشان خیلی کمک می‏‌کرد برای این‌که نظرات به هم نزدیک شود. اولاً نظر امام را زود به ما می‏‌گفت که یک وقت ما کاری خلاف نظر امام نکنیم و نیز این امانت را رعایت می‏‌کرد که خلافی را به امام گزارش ندهد و تقریباً برای من ثابت شده بود زیرا چنانکه گفتم اگر یک وقت نظر دیگری داشت، نظر خودش را می‏‌گفت. اگر در حضور امام هم بودیم باز می‏‌گفت، امام این را می‏‌فرمایند ولی نظرمن این نیست. موارد کمی هم نبود. ولی در عین حال همه‏‌مان مطیع امام بودیم.

 

در آن زمان مسایل مهمی داشتیم که باید با امام بحث می‏‌کردیم و دقیقاً اطلاع‏‌رسانی می‌‏کردیم تا نظر ایشان با توجه به همه جوانب شکل بگیرد. این کار آسانی نیست. در سنّی که امام داشتند و بالاخره مسایل ریز مملکتی خیلی زیاد بود. همه مسایل هم یک الگوی روشنی نداشت. ما باید خیلی چیزها را از صفر شروع می‏‌کردیم. احمد آقا این وضعیت را درست می‏‌کرد که ما بتوانیم حرف‏‏‌ها و پیشنهادهای‏‌مان را به امام بگوییم و بحث کنیم. علی‏‌رغم اینکه امام خیلی هم قاطع بودند و معمولاً روی حرفشان می‏‌ایستادند، ولی در مورد مملکت‏‌داری خیلی انعطاف‌‏پذیر بودند. وقتی ما می‏‌ر‌فتیم و می‏‌گفتیم، ما دست‌مان در کار است و باید مسئله این جوری باشد، و منطقی برخورد می‌‏کردیم، می‏‌پذیرفتند. این ارتباط را حاج احمد آقا درست کرده بود. یا حرف ما را می‏‌برد خدمت امام، واگر گاهی می‏‌دید که قضیه خیلی حساس است می‏‌گفت بنویسید. ما هم نظرمان را می‏‌نوشتیم. از آن طرف هم، گاهی مسایل مهمی بود که باید به ما می‏‌رسید، و اگر لفظ بود، ممکن بود بعداً بگوییم که حرف، بد رسیده و اشتباه شده، ایشان هم از امام خواهش می‌‏کرد که ایشان هم بنویسند.

 

گاهی خط خود امام را می‏‌گرفت، گاهی خودش یادداشت می‏‌کرد و لفظ را برای امام می‌خواند، می‏‌گفت این است و این لفظ را برای ما می‌‏آورد. واقعاً واسطه امینی بود بین ما و امام بود.

 

نقش ایشان در دوران جنگ

 

از دیگر نکاتی که همیشه در زندگی به یاد خواهم داشت و آن را فراموش نخواهم کرد، مسئله جنگ بود. در جنگ مسایل بسیار مشکلی داشتیم، گاهی که مثلاً من در خوزستان بودم، مسایل آنجا با یک تلفن و حرکت احمد آقا حل می‌‏شد. یا با یک پیغام، مسئله حل می‌‏شد که به طور طبیعی اگر چنین واسطه خوبی نداشتیم من باید می‌‏آمدم و کلی بحث می‏‌کردم و وقت صرف می‏‌کردم. بقیه هم همین طور بودند. دولت هم همین جور بود و از ایشان کمک می‏‌گرفت. در مجلس هم ـ وقتی ما در مجلس بودیم ـ همین کمک‏ها را می‏گرفتیم. احمد آقا واقعاً حق زیادی دارد، هم برای ابلاغ نظرات امام و هم ابلاغ نظرات کارگزاران نظام به امام و هم کمک به اینکه این نظرات به صورت کارشناسی اجرا شود. به همین دلایل ما از حضور حاج احمد آقا در جلسه شورای عالی دفاع، دفاع می‏کردیم. چون هم مسئله جنگ مهم بود و هم ایشان آدم خیلی باهوش بودند. احمد آقا واقعاً نظرات خوبی می‏‌داد و برای ما مهم بود که ایشان در ریز مذاکرات باشند و ما دیگر نیاز نداشته باشیم برویم خدمت امام و توضیح بدهیم. ایشان بروند و هر موقع که ممکن است امام را مطلع ‏کنند. اما امام می‏‌گفتند که اگر او بخواهد وارد این بخش شود به کار خودش نمی‏رسد. شما بگذارید کار خودش را بکند، شما یک مقدار هم خودتان توضیح بدهید.

 

حضور احمد آقا در شورای پنج نفره

 

از دیگر مواردی که امام پذیرفتند این بود که ایشان عضو شورای پنج نفره باشند. البته حالا چون همه امور تنظیم شده، آن‏‌طور ضرورت ندارد، مع‏‌هذا می‌‏بینیم هنوز هم جایش خالی است. امام اختیارات کامل به ما داده بودند. شورای پنج نفره خیلی کارگشا بود. امام به‏‌حق تشخیص داده بودند که نمی‏‌رسند در همه مسایل خودشان نظر بدهند، لذا این جلسه با حضور رییس‏‌جمهور که آیت‌‏الله خامنه‌‏ای بودند، نخست وزیر ـ آقای میرحسین موسوی ـ من که رییس مجلس بودم و آقای موسوی اردبیلی رئیس قوه قضائیه و حاج احمد آقا هم که یکی از اعضاء بود که البته امام با تقاضای ما، ایشان را تعیین کردند، تشکیل می‏‌شد. امام معمولاً سعی می‏‌کردند که به احمد آقا مسئولیتی ندهند. چند مورد بود که ما می‏‌خواستیم، ولی امام می‏‌گفتند: احمد آقا الآن کار دفتر ما و کار ما را دارد می‏کند. این کار کمی نیست. شما بگذارید او فرصت بیشتری داشته باشد که بهتر به کارهای خودش برسد، بالاخره افراد دیگری هستند که بیایند آنجا و همین کارها را بکنند.

 

ما پنج نفر تصمیمات لازم را اتخاذ می‏‌کردیم. جنگ و شرایط جنگی بود و به طور معمول چنین اقتضا می‏‌کرد که تصمیمی بگیریم و اجرا کنیم. کارهایی که باید انجام می‏‌شد و اجرای آن در دست ما بود، یا در مجلس باید اقدام می‏‌شد یا در دولت، یا در قوه قضائیه یا در ارتش، همه آنجا جمع بودیم.

 

یکی از علت‌های تشکیل این هیئت هم اختلاف نظرهایی بود که بین افراد و مسئولین وجود داشت و امام که نمی‌‏رسیدند داوری کنند، داوری را بر عهده همین پنج نفر گذاشته بودند. خودمان، مسایل را حل و فصل می‏‌کردیم. شرایط جنگی هم بود و این شورا به خاطر همین شرایط درست شده بود. زیرا جنگ صبر نمی‌‏کرد که ما چند روز فرصت داشته باشیم و برویم قانون بگذرانیم. باید تصمیمات آنی می‌گرفتیم. ای کاش مجموعه تصمیمات آن روزهای شورا جمع و یک روزی پخش می‌شد. حالا من نمی‌‏دانم امکانش هست یا نه. خیلی امر بعیدی است، زیرا خیلی چیزهایش ثبت نشده است. ما جایی را نداشتیم که مذاکرات را ثبت کنیم یا تصمیمات را بنویسیم. تصمیم می‌‏گرفتیم و این تصمیم در مسیر خود می‌‏افتاد و عمل می‏‌شد و حاج احمد آقا خیلی به ما کمک می‏‌کرد. مثال‏‌های آن، آن‏‌قدر زیاد است که من الآن نمی‌‏توانم آن را بشمرم. مثلاً نقش حاج احمد آقا این بود که گاهی در همان جلسه که نشسته بودیم، تصمیم‏‌گیری مشکل می‏‌شد. او از همان جا، مسئله را تلفنی با دفتر مطرح می‏‌کرد، آنها یادداشت می‏‌کردند و به خدمت امام می‏‌بردند و جواب را مکتوب می‏‌گرفتند، می‏‌آمدند و به ما می‌‏دادند. یعنی گویی امام در جلسه ما حاضر است. گاهی نیاز بود، حاج احمد آقا پا می‌‏شدند و می‏‌رفتند، زیرا کافی نبود که با پیغام مسئله را حل کنیم.

 

 تشکیل جلسات در منزل احمد آقا

 

قرارگذاشته بودیم این جلسات همیشه در یک جا تشکیل نشود. به همین دلیل، جلسه دور می‏‌گشت. یک دفعه هم برای این‌که خدمت امام باشیم به منزل احمد آقا می‏‌رفتیم، لذا مسایلی که نیاز به بحث با امام داشت، در صورتی که فوریت نداشت نگه می‏‌داشتیم تا وقتی که خدمت امام برسیم آن را مطرح کنیم. امام هم معمولاً می‌‏آمدند و در حدی که بحث لازم بود و حوصله‏‌شان اجازه می‏‌داد شرکت می‏‌کردند و جواب سۆالات ما را می‏‌دادند. خیلی هم مفید بود.

 

در سایه خورشید

 

ایشان با توجه به همین ویژگی‏‌های شخصیتی خود، اگر مثلاً فرزند امام نبودند، قطعاً شکوفایی بیشتری داشتند؟ فرزند امام بودن باعث شد که تمام زندگی‏شان زیر سایه آن خورشید قرار بگیرد و تحت‌‏الشعاع آن عظمت قرار بگیرند.

 

لذا هر دو جنبه صحیح بود. هم همین‌گونه بود و هم معکوس آن صحیح است. بنگرید که از یک طرف احمد آقا اگر خودش به عنوان یک فرد خود ساخته‌ای مثل امثال ما در صحنه بود، به عنوان یک عنصر بسیار نیرومند مستقل انقلاب جایگاهش را به دست می‌‏آورد، الآن ما می‏‌گوییم یادگار امام، فرزند امام تحت‌‏الشعاع شخصیت امام است، ولی این یک طرف قضیه است. طرف دیگر هم این است که نقش امام در انقلاب خیلی عظیم است. اگر بخواهید نقش امام را با مثل امثال ما مقایسه کنید هیچ قابل مقایسه نیست. مثل ذره و خورشید است.

 

احمد آقا به خاطر این‌که کنار امام قرار گرفت، هم در اواخر دوره عراق و هم در پاریس و بعد هم در ایران، سهمی که پیدا کرد در اداره و هدایت انقلاب خیلی زیاد بود. بالاخره تصمیم امام در مسایل انقلاب خیلی کارساز بود و احمد آقا در این تصمیمات خیلی شرکت جدی داشت. سهمش این بود که مسایل کشور را به امام منتقل می‏‌کرد و مشاور امینی برای امام بود. هر چه را می‌‏فهمید به امام می‏‌گفت. مشاورین خارج از حوزه خانوادگی یک ملاحظاتی می‏‌کنند و حاضر نیستند همه حرف‏‌ها را بزنند زیرا ممکن است سوءظن درست شود. ممکن است مثلاً خیالاتی پیش بیاید که برایش خوب نشود. من خودم را می‏‌بینم. همه ملاحظه می‏‌کنند. من یک شاگرد صریحی برای امام بودم و هیچ‌‏وقت هم نگران نبودم که ذهن امام به من جور دیگری بشود، چون در مدت‏های طولانی ایشان ما را شناخته بودند ولی خیلی موارد از وجود احمد آقا برای طرح مسایل استفاده می‏‌کردم و این کار بسیار ظریفی بود. بنابراین، سهمی که حاج احمد آقا در کنار امام داشت بیشتر از آن سهمی بود که اگر مستقل می‌‏توانست انجام دهد. ممکن است در بیرون یک حالت تحت‏‌الشعاعی داشته باشد که هست. همه تحت‏‌الشعاع امام هستیم، ولی او بیشتر تحت‏‌الشعاع است. همه تحت‌‏الشعاع عمل امام حرکت می‏‌کنیم. من به نظرم این تدبیر بسیار خوبی بود برای حاج احمد آقا که کنار امام قرار گرفتند که اگر چه کمی آن ارزش استقلالی‏‌اش را از دست داد، ولی آنچه که از طریق وابستگی به امام به دست آورد و توانست در انقلاب سهم داشته باشد خیلی بیش از این است و در تاریخ گم نمی‌‏شود. این‌ها مورد به مورد بعداً که آثار امام منتشر بشود و دیگران که از طریق احمد آقا مسایل کشور را حل کرده‌‏اند، اگر یک یک بیان کنند نقش حاج احمد آقا برجسته می‏‌شود و به یک مجموعه با ارزش تبدیل خواهد شد.

 

باید این را یک تدبیر مبارک تلقی کرد که خداوند سبحان چنین پسری را برای امام قرار داد و او هم چنین پدری داشت که از استعدادش خوب استفاده کند. مثلاً همین مسئله رهبری بعد از امام، فرض کنید اگر مدتی کشور بدون رهبر بود، معلوم نبود چه وقایعی در ایران اتفاق می‌‏افتاد. او خیلی نقش داشت و به این مسئله کمک کرد. یک انسان در تمام عمرش اگر همین کار را کرده باشد کافی است. یا مثلاً برای سلامت امام هیچ‌‏کس نمی‌‏توانست از میان اطرافیان مثل احمد آقا کمک کند که امام با آن سن‌شان، با آن کسالت قلبی‏‌شان و... بتوانند محور حرکت نظام در زمان جنگ و در آن تحولات سریع انقلاب باشند. اصلاً احمد آقا مکمل وجود امام بود. درباره سلامت امام که همه ما نگران بودیم، یک پرستاری مثل احمد آقاکنار امام بود. احمد آقا یک وسیله مخابره را به بدن امام وصل کرده بودند که هر لحظه و در هر جا دکترها بتوانند وضع قلب امام را بدانند تا اگر یک حرکت یا ناراحتی برای امام پیش بیاید بتوانند جلوگیری کنند.

 

احمد آقا نسبت به حفاظت امام، خیلی حساس بود. حتی گاهی، چند روز چند روز از خانه بیرون نمی‌‏آمد به خاطر این‌که می‌‏ترسید در غیاب او یک حالت بدی به امام منتقل بشود یا خبر ناگواری یا یک حرکت نادرستی که امام را «شوکه» کند. واقعاً این هفت-هشت ساله اخیر، احمد آقا برای تأمین سلامتی امام بسیار زحمت کشید.

 

در مورد احمد آقا باید دقیق‏تر فکر کرد

 

به هر حال به نظرم می‏‌رسد کسانی که آثار امام را جمع می‌‏کنند به آن نوشته‌‏ها اکتفا نکنند، باید یک مقدار دقیق بشوند. اگر می‏‌خواهند احمد آقا را معرفی کنند، یک قدری بروند در همین نکته‏‌هایی که من الآن اشاره می‏‌کنم کار کنند. آن نقشی که کمک‏‌های احمد آقا داشت که امام بتوانند این ده ـ دوازده سال به آن خوبی کشور را اداره و ولایت خود را به این خوبی در دوران جنگ و آشوب‏‌ها و شکل‏‌گیری انقلاب و نظام اعمال کنند، آن نقش را باید پیدا کنند. حالا من یک مقدارش را اشاره کردم. این کسانی که دور احمد آقا بودند، بیشتر می‌‏توانند در این زمینه کمک کنند، مثل آقای رحیمیان، مثل آقای رسولی و آن‌هایی که آنجا بودند و خودشان می‏‌دیدند. آن‌ها به طور روزمره کنار احمد آقا بودند. مثل آقای سراج که کنار حاج احمد آقا بود. من ممکن بود در یک هفته مثلاً چند ساعت با احمد آقا ارتباط تلفنی داشتم، اما آن‌ها ساعت‏‌های متوالی بودند، باید ریزه‌‏کاری‏‌ها را پیدا کرد. زحماتی که ایشان می‌‏کشیدند.

 

 


منبع: پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران

تهیه و تنظیم: حق دوست؛ گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]

 

راز سکوت آیت الله بروجردی

خاطرات آیت الله هاشمی رفسنجانی(١)

 

 رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در آستانه سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) در گفتگویی با سایت شخصی اش به بیان ناگفته هایی از 2 دهه مبارزه تا پیروزی انقلاب در 22 بهمن 57 پرداخت.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، گزیده این مصاحبه بدین شرح است:

 

 ورود به قم و آشنایی با امام

 

* من 14 ساله بودم که به قم آمدم و در منزل اخوان مرعشی ساکن شدیم. اخوان مرعشی خانه‌ای روبه‌روی خانه امام(ره) در کوچه یخچال قاضی خریدند که آن خانه‌ هنوز هست. طبیعتاً چون روبروی خانه امام بودیم، ایشان را گاهگاهی در مسیر درس و حرم می‌دیدیم. من در آن مدت وصف امام را زیاد شنیده ‌بودم. کم‌کم در مسیر به دنبال ایشان می‌رفتم و سۆالاتم را مطرح می‌کردم. مدتی ارتباط ما به این شکل بود .

 

*بعداً به مقطعی رسیدیم که توانستیم درکلاس درس ایشان حضور یابیم. درس ایشان، از درس‌های ممتاز در حوزه بود. ما هم از شاگردانی بودیم که اگر در درس ابهامی برایمان پیش می‌آمد، سۆال می‌کردیم و این باعث آشنایی بیشتر ما شد. بعد یک نشریه به نام مکتب تشیع منتشر کردیم که بعد از نشریه مکتب اسلام بود. محور نشریه مکتب اسلام آیت‌الله شریعتمداری بود و بزرگانی که از ما جلوتر بودند، آن را اداره می‌کردند .

 

ماجرای گروه 4 نفره شاگردان امام

 

*ما چهار نفر بودیم و می‌خواستیم محور کارهایمان امام باشد. امام محوریت را نپذیرفتند، اما پذیرفتند که به ما درباره مطالب و نویسنده‌ها مشورت بدهند. ایشان با توجه به نظر خودشان افرادی را معرفی یا مطلبی را عنوان می‌کردند. تا این زمان روابط ما در همین حد بود .

 

* قبل از شروع مبارزه به این فکر افتادیم که چرا شخصیتهای پایین‌تر از امام(ره) رساله داده‌اند، ولی ایشان رساله نمی‌نویسند؟ من و آقای ‌ربانی‌املشی، آقای شیخ‌حسن صانعی و چند نفر دیگر خدمت ایشان رفتیم . امام خیلی بنا به ملاحظاتی در جمع حاضر نمی‌شدند و در اعیاد در خانه نمی‌نشستند، درحالی که مراجع دیگر در خانه می‌ماندند تا مردم برای دیدارشان بروند. خیلی اصرار کردیم تا امام(ره) در خانه ماندند و مردم و طلبه‌ها برای دیدار با امام هجوم آوردند. خواهش کردیم که ایشان هم رساله بنویسند. ایشان قبول نمی‌کردند. کم‌کم قانع شدند. با شروع مبارزه ارتباط ما به تدریج عملیاتی شد و جزو اولین‌ها بودیم که خدمت امام رسیدیم .

 

راز سکوت آیت الله بروجردی

 

* البته توجه داشته باشید که امام در زمان آیت‌الله بروجردی به دلایل خاصی که برخاسته از ادب و احترام ایشان بود، زیاد در مسائل وارد نمی‌شدند. از طرف دیگر عدم حضور مقطعی امام(ره) در جمع در حوزه هم به خاطر وجود بعضی از تفکرات افراطی و تفریطی در عدم تمایل امام بی‌تأثیر نبود. ما گروهی از طلبه‌ها به عنوان شاگردان حلقه اول درس ایشان اصرار می‌کردیم که ایشان وارد مسایل شوند. پس از فوت آیت‌الله بروجردی خود ایشان هم کم‌کم وارد میدان شدند و وقتی رساله خویش را نوشتند، با استقبال کم‌نظیری روبرو شد .

 

*حوادث سیاسی کشور به‌تدریج امام را علاوه بر یک مرجع مذهبی، به عنوان یک رهبر سیاسی مطرح کرد که با نخستین اعلامیه‌ها شروع شد. در این برهه زمانی نیز ما طلبه‌ها در نوشتن، تکثیر و پخش اعلامیه‌ها دخالت داشتیم و این کار با روحیه جوانی ما نیز سازگار بود. حتی در زمان حیات آیت‌الله بروجردی، با همه علاقه‌ای که به ایشان داشتیم، سکوت و مدارای ایشان را نمی‌پسندیدیم و بعدها متوجه شدیم که همان سکوت پایه‌گذار انقلاب اسلامی بود. چون ایشان با تقویت بنیان حوزه علمیه قم که در زمان رضاخان ویران شده بود، به پرورش طلبه‌هایی پرداختند که بعدها مبارزان اصلی علیه پهلوی بودند.حداقل امام اعلامیه که می‌دادند ما در چاپ آن خیلی‌موثر بودیم.

 

حضور بازاری ها در کنار روحانیت

 

*بازاریها هم وارد شدند و گروه کاری ما بهتر شد. درزمان مبارزه روابط خیلی نزدیک می‌شد. زیرا اسرار و خطر و مشورتهای سیاسی زیاد بود .

 

امام مسائل سرّی مبارزه را به ما می گفتند

 

*آن زمان امام اسرار سیاسی را بیشتر به ما می‌گفتند. فکر می‌کنم نقطه جهش ارتباط ما با امام در مبارزه بود. آن زمان من مجذوب امام بودم و برای سۆال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سۆال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم . کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد که باعث گسترش روابط ما شد. این وضع تا زمانی که امام در ایران بودند، ادامه داشت .

 

ماجرای تبعید امام به ترکیه

 

*زمانی که ایشان به ترکیه تبعید شدند، حدود یک سال جز چند باری که خانواده ایشان به ایران رفت و آمد داشتند، اطلاع دیگری از ایشان نداشتیم. به عراق که رفتند، ارتباطات قوی‌تر شد. ایشان متوجه شدند که ما اجازه نداده‌ایم تا پرچم مبارزه ایشان زمین بماند. البته آقای منتظری از ما قوی‌تر و بهترو پناهگاه بودند، اما ما عملیاتی‌تر بودیم .

 

 


منبع:

1.پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی

2.عصر ایران

تهیه و تنظیم: عبداله فربود؛ گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
منبر می رفتیم تا دستگیر شویم!
بعد از تبعید امام قرار گذاشتیم در طول ماه، هرشب یک نفردر مسجد جامع سخنرانی کند تا دستگیر شود!. معمولاً شب اول یا دوم می‌گرفتند و نفر بعدی برای سخنرانی می‌مد.ارزش این کار بخاطر این بود که می‌خواستیم بگوییم مبارزه باقی است و ن جلسه، مرکز مبارزین شده ‌بود.

خاطرات آیت الله هاشمی رفسنجانی(٢)

 

بخش دوم خاطرات قبل از انقلاب رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، آیت الله هاشمی رفسنجانی ارئه می شود:

 

منبر می رفتیم تا دستگیر شویم!

 

*زمانی که متوجه شدند در طول تبعید ایشان، این شعله خاموش نشده، ‌رضایتشان جلب شد. می‌دانستند که چه کسی این کارها را کرده، البته ما نمی‌خواستیم این مسائل در جامعه علنی شود. زمانی که کمی از مسائل علنی می‌شد، بازداشت می‌شدیم .

 

* در همین ارتباط خاطره ای جالب ازیک ماه رمضان بگویم که بعد از اینکه امام را تبعید کردند، قرار گذاشتیم در طول ماه، هرشب یک نفردر مسجد جامع تهران سخنرانی کند تا دستگیر شود!. معمولاً شب اول یا دوم می‌گرفتند و نفر بعدی برای سخنرانی می‌آمد. تمام ماه رمضان این‌گونه‌ بود .ارزش این کار بخاطر این بود که می‌خواستیم بگوییم مبارزه باقی است و آن جلسه، مرکز مبارزین شده ‌بود. در آنجا نوبت به من نرسید. دلیلش هم این بود که من در کارهای اساسی‌تر بودم و کار دیگری داشتم. تا اینکه ماه رمضان تمام شد بعد از آن همه بازداشت شدیم ! .

 

تامین منابع مالی دوران مبارزه

 

* درباره منابع مالی دوران مبارزه چند منبع داشتیم. یک مقدارش از اموال خودم بود. زیرا زمانی که منبر من محدود شد، برای مبارزه پوششی لازم داشتم که به همین خاطر به سراغ ساخت مسکن و فروش آن رفتم که آن زمان شغل پرسودی بود. با توجه به اینکه خواهرزاده من بنا بود (هنوز هم هست) برای من کار آسانی بود. زمینه مساعدی درست می‌کردیم، زمینی می‌گرفتیم و چند خانه می‌ساختیم و می‌فروختیم. نصف یک پاساژ هم ساختیم. در سالهای آخر شرکت وسیعی به نام البرز در قم ایجاد کردیم که کارهای وسیعی می‌کردیم و درآمد خوبی داشتیم. البته احتیاج زیادی به این درآمدها نداشتیم و معمولاً صرف همین کارها می‌کردیم. به همین خاطر کسانی هم که می‌خواستند کمک کنند، به من مراجعه می‌کردند. ما هم به جاهایی که لازم بود، کمک می‌کردیم .افراد زیادی از طلبه‌ها در همان زمان ممنوع‌المنبر می‌شدند. منبعی هم غیر از منبر نداشتند. باید اینها را اداره می‌کردیم .

 

از طرفی اجازه سهم امام را هم داشتیم که در صورت لزوم از آن هم استفاده می‌کردیم. گاهی هم وجوهی به دستمان می‌رسید. سالهای آخر وضع بهتری ایجاد شده‌ بود. در آن زمان آقای تولیت، طرفدار مبارزه شده بود، ایشان فرزندی نداشت و اموال زیادی هم داشت. به فکر افتاد که اموالش را صرف حکومت اسلامی کند با اینکه آن موقع نمی‌دانستیم کی به پیروزی می‌رسیم .

 

ماجرای وقف اموال برای مبارزه

  

من با آقای فلسفی خیلی رفیق بودم. زمانی که ایشان به قم می‌آمدند در منزل تولیت بودند، من هم می‌رفتم و در آنجا با ایشان آشنا شده بودم. بعد از آن در قضیه کاپیتولاسیون زمانی که امام مرا برای جمع‌آوری مدرک به تهران فرستادند، آقای تولیت به ما کمک کردند و اسنادی به من دادند. بعد که دیدیم ماجرا لو نرفت، به ایشان اطمینان پیدا کردیم. از طرف دیگر برادر من در قم برای آقای تولیت پسته کاری می‌کرد .

 

تولیت با من مشورت کرد که من می‌خواهم اموالم را وقف کنم، ولی نه به صورت وقفهای معمولی. می‌خواست مقداری را برای همسرش بگذارد. مقداری هم تا هست زندگی کنند و بقیه را در راه مبارزه برای حکومت اسلامی صرف کند. هیئت مدیره‌ای با حضور شهید باهنر، مهندس بازرگان، من و دکتر سحابی و آقاسید جوادی تشکیل داد. تولیت زمینهایی در خارج از شهر داشت که بایر و دورافتاده بودند .

 

فقایی که کار ساخت و ساز می‌کردند، آمدند و بخشی از اینها را خریدند و اموال تولیت ارزش پیدا کرد. ایشان هم مرتب اموال و مستغلاتش را می‌فروخت و پولش را در حسابی در لندن به دور از دسترس شاه قرار می‌داد. با توجه به اینکه ما هیئت مدیره ایشان بودیم، می‌توانستیم برای مبارزه به خارج و داخل ایران خیلی کمک کنیم .

 

ماجرای ملاقات امام با تولیت

 

وقتی امام در پاریس بودند، آقای تولیت با وجود اینکه هیئت مدیره داشت، بازهم خدمت امام رفته، ماجرا را گفته‌ و اختیار را به امام داده‌ بود. ایشان هم به آقای منتظری، مهدی عراقی و من واگذار کرده ‌بودند. یعنی از طرف امام هم به همین مسئولیت رسیدیم .

 

بعد از اینکه ایشان فوت کرد، ‌وارث دست چندمش فردی به نام موسی‌خان که اهل ساوه و قاضی دیوان عالی کشور بود، ادعای ارث کرد. با توجه به چیزهایی که آقای تولیت بخشیده ‌بودند، دیگر ارثی باقی نمی‌ماند، اما او شکایت کرد و بانک لندن پرداخت پول را به ارائه تسویه ‌حساب و انحصار وراثت موکول کرد .

 

دانشگاه امام صادق(ع) چگونه گسترش یافت؟

 

سرانجام امام تصمیم‌گیری در مورد اموال تولیت را به آقای منتظری سپردند . ایشان هم خمس پول را گرفتند و بقیه را به دانشگاه امام صادق(ع) سپردند و پولها هم در بانک ماند تا چند سال قبل که خوشبختانه یکی از بازاریهای قدیمی وکالت گرفت و آقای موسی‌خان را راضی کرد که 15 درصد را بگیرد و رضایت بدهد. در زمانی که دلار در ایران خیلی کم بود، این پولها به دانشگاه امام صادق(ع) آمد ودانشگاه ثروت زیادی پیدا کرد .

 

نحوه ارتباط با امام در عراق

 

*ارتباط ما با امام در عراق از طریق حاج‌آقا مصطفی، حاج‌احمدآقا و آقای دعایی بود . بعضی از طلبه‌ها به طور مخفی امکان رفت و آمد داشتند. حساسیت زیادی روی آنها نبود. ما مسائل ایران را از این طریق برای امام می‌فرستادیم. در زمانی که امام در عراق تبعید بودند، مبارزه از حوزه فراتر رفت و گروههای خاصی از دانشگاهیان و تحصیل‌کرده‌ها و بازاریان و متدینین نیز وارد بستر مبارزاتی شدند.

 

 


منبع:

1.    پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی

2.    عصر ایران

تهیه و تنظیم: عبداله فربود؛ گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
شش توصیه از حضرت آیت الله جوادی آملی

كتاب سروش هدایت، مجموعه پیام‌های حضرت آیت الله جوادی آملی دام ظله - می‌باشد كه به مناسبت‌های گوناگون به قلم ایشان نوشته شده و اولین جلد آن در سال 1382، به كوشش «مركز نشر اسراء» در 349 صفحه منتشر گردیده است.

 

آنچه در ذیل تقدیم می‌شود، شش اشارت است كه در پی تقاضای رهنمودی از اردبیل، برای كانون فرهنگ و اندیشه جوان نوشته اند. از خداوند می‌طلبیم به حضرت استاد، توفیق ارشاد بیشتر عنایت فرماید.

 

شش اشارت

 

یكم. پرهیز از گناه و اعراض از لغزش و اعتراض نسبت به كژروی و معارضه با خواسته‌های برخاسته از هوس، زمینه نزول فیض فرق حق و باطل، و تفكیك صدق و كذب، و تمیز زیبا و زشت، و بالاخره جدایی مرز اطاعت و عصیان را فراهم می‌كند؛ «یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لكم فرقانا ویكفر عنكم سیئاتكم ویغفر لكم والله ذو الفضل العظیم‌» (1)

 

بهترین وسیله برای نیل به این هدف مقدس، قرآن مدار بودن است؛ چه اینكه از حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله نقل شد: «دوروا مع كتاب الله حیثما دار؛ (2) یعنی در مدار قرآن حركت كنید و هرجا قرآن كریم حضور دارد، حاضر باشید و جایی كه این كتاب آسمانی آن را منع فرمود و حضور ندارد، شما شركت نكنید.

 

دوم. انسان بیش از هر چیز، از اندیشه صائب و انگیزه صالح به «تقوا» می‌رسد و از «طغوا» می‌رهد و به «صلاح‌» بار می‌یابد و از «طلاح‌» رها می‌گردد. تحصیل جزم علمی و عزم عملی برای شما جوانانی كه در مهد تذكیه محققانه و تزكیه مقدسانه اردبیل به سر می‌برید، به منظور پیوند غابر و قادم و اتصال سلسله سالف و آنف میسور است.

لذا از این مائده آماده باید بهره كافی برد. بنابراین، باید از جهل علمی نجات یافت و از جهالت عملی خلاص شد تا راه و رهرو، و همراه و رهبر و راهنما به خوبی شناخته شده و فراهم شود؛ «ومن یومن بالله یهد قلبه...‌» (3) و «وان تطیعوه تهتدوا» (4).

 

سوم. هرگونه دانشی كه مایه شهود عین خارج نباشد و صحنه واقع را مكشوف نكند و اسمای حسنای الهی را مرئی نسازد، علم حصولی و دانش مفهومی و ذهنی است. چنین دانشی، هرچند آثار سودمندی را به همراه دارد، ولی از مآثر دانش شهودی تهی است. لذا، گاهی افول می‌كند و زمانی غروب دارد و چیزی كه آفل و عازب است، محبوب نبوده، توان رساندن سالك را به محبوب واقعی ندارد.

 

بهترین وسیله برای شهود حقیقت، اطاعت خالصانه دستورهای الهی است؛ چه اینكه بدترین حجاب كه مانع نیل به واقعیت است، همانا عصیان احكام خداست. از حضرت امام سجاد علی بن الحسین علیهما السلام رسیده است كه: «ان الراحل الیك قریب المسافة وانك لا تحتجب عن خلقك الا ان تحجبهم الاعمال دونك. (5)‌»

 

چهارم. همان طوری كه گناه آثار سوء دارد، افراط در كامیابی و زیاده روی در خوردن و نوشیدن حلال نیز مانع طهارت دل و نرمی قلب می‌گردد. از حضرت رسول گرامی صلی الله علیه و آله نقل شد: «لا تمیتوا القلوب بكثرة الطعام والشراب؛ فان القلب یموت كالزرع، اذا كثر علیه الماء؛ (6) دلهای خود را با پرخوردن و زیاد نوشیدن نمیرانید. زیرا قلب مانند بذر كشت شده است كه اگر آب زیاد دریافت نكند، می‌پوسد.‌»

 

لذا، روزه كه به منظور تعدیل دستگاه گوارش است، نه تعطیل آن، سهم به سزایی در احیای دل، و نرم نمودن آن، و فرشته منش كردن وی دارد.

 

از این جهت، فقیهان بزرگ فرموده اند: یكی از فضایل روزه همین است كه انسان صائم شبیه فرشته می‌شود و از لذایذ مادی، منزه می‌گردد. (7)

 

بر بند دهان از نان كامد شكر روزه                              دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه

روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد                           بر طارم چارم شد او در سفر روزه

كو پر زدن مرغان كو پر ملك‌ای جان                           این هست پر چینه وآن هست پر روزه

 

هرگز فطانت و هوشمندی با پرخوری جمع نمی‌شود؛ چه اینكه حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام فرمود: «لن تجتمع الفطنة والبطنة‌» (8) و تعدیل در غذا، و پرهیز از پرخوری، زمینه تفكر صحیح را فراهم می‌نماید و فكر صائب، وسیله عمل صالح خواهد بود. لذا، حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اذا رایتم اهل الجوع والتفكر، فادنوا منهم؛ فان الحكمة تجری علی السنتهم؛ (9) اگر اهل تفكر و كم خوری را دیدید، به آنان نزدیك شوید. زیرا حكمت بر زبان آنها جاری می‌گردد.‌» یعنی آنان مجاری فیض خدای حكیم اند و حكمتهای نظری و عملی را می‌توان از زبان آنان شنید.

 

پنجم. گرچه تمام رخدادهای دنیا صبغه آزمون الهی را به همراه دارد، لیكن برخی از آنها به عنوان فتنه گمراه كننده مطرحند و باید برای نجات از آن به خدای سبحان پناه برد؛ چه اینكه امیرالمۆمنین علی بن ابیطالب علیهما السلام فرمود: ‌»... فلیستعذ من مضلات الفتن.‌» (10)

 

كسی نگوید خدایا، از اصل فتنه و امتحان به تو پناه می‌برم؛ زیرا همگان در معرض آزمون الهی اند، بلكه هر كدام از شما به خداوند پناه ببرد از فتنه‌های گمراه كننده؛ البته عالمان راستین، اعم از حوزوی و دانشگاهی، از فتنه‌های زیان بار مصونند؛ نه به فتنه گمراه كننده قیام می‌نماید و نه فریب آن را می‌خورند؛ چه اینكه از حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله رسیده است: «ان الفتنة تجی ء فتنسف العباد نسفا وینجو العالم منها بعلمه؛ (11) فتنه می‌رسد و بندگان را درهم می‌كوبد و فقط دانشمند [الهی] از آن نجات می‌یابد.‌»

 

این گونه دانش، هم مصداق بارز علم نافع است كه مردان خدایی مجاری ادراكی خود را وقف فراگیری آن قرار می‌دهند و از هرچه به عنوان علم غیر نافع است، می‌پرهیزند.

 

ششم. گرچه بسیاری از دانشها را انسان در آغاز زندگی نمی‌داند و به تدریج آنها را فرا می‌گیرد؛ لیكن علوم بنیادین را در درون خود دارد كه خدای سبحان از آن به «فطرت الله‌» یاد نمود و «نفس ملهمه‌» به تقوا و طغوا را از شئون او قرار داد.

 

سعی بلیغ سالك صالح، آن است كه دانشهای نهادینه شده را در پرتو عقل و نقل شكوفا كند و از رهبران الهی كه به منظور اثاره و شكوفایی آنها مبعوث شده اند؛ ویثیروا لهم دفائن العقول، (12) استمداد نماید و از ناهماهنگی دانشهای مهمان با علم میزبان بپرهیزد و بدان آگاه باشد كه جان قدسی وی چونان حضرت یونس علیه السلام در ماهی تن محبوس است و برای رهایی از زندان طبیعت بدن و هر آنچه امر طبیعی و مادی است، ذكر یونسی سودمند است؛ «لا اله الا انت سبحانك انی كنت من الظالمین‌» (13) .

 

در این حال، خداوند استجابت می‌فرماید و جان ملكوتی را كه رهن تن واقع نشد، تحریر می‌نماید و چنین روح آزادی، نه تنها از هر چه رنگ تعلق پذیرد، حر است، بلكه از هر چه رنگ تعین پذیرد، آزاد است.

 

یونس قدسی تویی، در تن چون ماهی‌ای                        بازشكاف و ببین، كین تن ماهی است آن

لازم است از خدای سبحان درخواست نمود كه یا چنین شویم یا در محضر چنان یونس قدسی باریابیم كه:

در طره هاش نسخه «ایاك نعبد» است در چشم هاش غمزه «ایاك نستعین‌»

چنان انسان متكاملی، هماره به نام و یاد خداست و دیدار وی تذكره صاحب نظران و تبصره صاحب بصران است... .

جوادی آملی

دی ماه 1380

 


پی‌نوشـــــــــــــــت ها:

1) انفال/29.

2) نهج الفصاحة، ج 2، ص 767.

3) تغابن/11.

4) نور/54.

5) مفاتیح الجنان، دعای ابی حمزه ثمالی.

6) نهج الفصاحة، ج 2، ص 78.

7) جواهر الكلام، كتاب صوم، ج 16، ص 181.

8) شرح غررالحكم، ج 6، ص 370.

9) نهج الفصاحة، ج 2، ص 753.

10) نهج البلاغه، حكمت 93، بند 1 و 2.

11) نهج الفصاحة، ج 2، ص 666.

12) نهج البلاغه، خطبه 1.

13) انبیاء/87.

تهیه و تنظیم: جواددلاوری، گروه حوزه علمیه تبیان



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 بهمن 1393  توسط [ra:post_author_name]
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4